تبليغاتX
معمارانه

 

امشب چقدر دلم گرفته ....امرزو موقع برگشتن از دانشگاه رها رو دیدم همدیگر رو بغل کردیم برای هم دعا کردیم ...وبعد گفتیم امیدوارم موفق بشی ...درست از همون لحظه بود که دلم بدجوری گرفت ...وحالا شده یه بغض خیلی بد ... من دارم می رم....

شمال غرب تهران رو که بگیری یه جایی اون گوشه موشه هاش ...یه خونه هست ...که خونه ی ماست ... تو یه این خونه یه اتاق هست که مال منه ...تویه این اتاق یه پنجره هست که رو به شهر تهران باز میشه و مال دلتنگی های منه ....مال دلتنگی های من ...آخه از این پنجره خدا خیلی به آدم نزدیکه ...انقدر نزدیک که هر وقت دستم رو به طرفش بلند می کنم ...فوری دستام رو می گیره...دستام رو می گیره وتوش زیبا ترین هدیه هاش رو می گذاره... ولی حالا ...ولی حالا این آخرین شب هاییه که من کنار این پنجره ، رو به شهر تهران که پر از چراغ وبرجه وایسادم و....

بگذریم....بعد خبر نتایج کنکور اولش خیلی خوشحال شدم شاید باورتون نشه ولی تمام تنم از خوشحالی آتیش گرفته بود ...خدا یکی از بزرگترین آرزو های من رو برآورده کرده بود....

دو روز که گذشت وتمام کتابا و وسایلم رفت تو کارتون انگاری غم عالم رو ریختن تو دلم ...من دارم میرم.

امشب من باز کنار این پنجره وایسادم ...ولی این بار به فردا ها م فکر نمی کنم ...فقط به روزهایی که گذشتن فکر می کنم...

به دانشگاه تهران سما با همه ی تلخی ها وشیرینی هاش .. به دکتر دانشجو شورای شهر ....به استاد شکیبا با اون مدیریت در حد تیم ملیش ...به چیت سازان که انصافا تو یه مدیریت افتضاحش ، دست کمی از شکیبا نداشت... به استاد محمد بیگی که من هر چی از معماری وعشق به اون دارم از این استاده ...به استاد باقری تهرانی که اصرار داشت فقط صداش کنیم تهرانی و درس دودریت رو کامل وتمام به ما داد ...به استاد صدیقی که در عین دودری بازم با حال بود ... به استاد صادقی که همه تون سایه ش رو با تیر می زنید ولی من یه ماچ بدهکارشم...به تپل مهربون استاد کبیری ناز ...به زرگر باشی که هنوز نمره ها رو نداده...به حراست دانشگاه ...به بوفه ...وبه اول دنیا که یه راز ه بین من ومانوشه...

به مانوشه که همیشه می گفت"وای آرزو چقد کار داریم" ...به سپیده ی سفید برفی عشق مترو(شکلات مترو)...به فاطمه که همیشه به خط چشم من گیر می داد(آخرشم یاد نگرفتم)...به مهسا (والبته فرزانه ی اخراجی) ...به رها که نذر قبولی دانشگام رو با اون تسبیح فیروزه ای رنگی که برام خرید دارم ادا می کنم...به فرنوش.ج (بهترین هووی دنیا)...به فرنوش .ک عشق وشیطنت خالص...به نیایش ...به زهرا شوماخر...به بهناز تپل و مپل...به الهام .ت باحال (همشیره ی استاد صادقی)...یه سارا ...به سحر به پگاه ...و ...به همه ی خوبی هایی که گذشت...

من دارم میرم ...نه فقط من که همه مون داریم میریم...دو سال گذشت وحالا ما میریم که دنیای شیرین دو ساله مون رو بذاریم تو گنجینه ی خاطرات مون ودنیایی تازه رو شروع کنیم یه دنیای تازه...از ته قلبم با همه ی وجودم ...آرزو می کنم دنیای پیش رو مون بهترین ونیک ترین هدیه ها رو برامون داشته باشه با همه ی وجودم آرزو می کنم....

برا ی آرزو همون بجنگیم ...تا به همه شون برسیم....

+ نوشته شده توسط آرزو صدیق در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 10:46 |
چرا امشب گره از ریسمون بد خیم نگاهم با نکردی؟

چرا امشب دعوتم کردی به حرکت دعوتم کردی وحالا درد اظطرابم و دوا نکردی؟

چرا امشب تو کلام عاشقت گفتی به من راز تموم قصه ها رو می دونی گفتی برو...

اما حالا ...اما حالا اما وچرا رو از صدام جدا نکردی؟

تو خودت گفتی خودت گفتی که امشب گیسوهای مشکی آسمون خیالمو تو یه دستات می گیری

تو خودت گفتی خودت گفتی که امشب اون ستاره ی بزرگ و آره ماه و تو یه راه خسته ی من می کاری

حالا اون رویای پر نقش ونگارم به کنار

حالا اون چشم امید وقلب زارم به کنار

حالا اون دستای سرد و بی قرارم به کنار

شب به صبح رسید وحالا جاش تو آروم وقرارمو بیار...........

+ نوشته شده توسط آرزو صدیق در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 17:6 |
مرسی از پیغام ها باحالتون

سپیده عشق خالصی به خدا.....

منم عاشق تو هم مهسا جینگول........

اختیار دارید رها خانوم نخود کجا بود شما خود خود عدسی......البته با نهایت عشق

مرسی جناب م.ط عالی ای از خودتونه...

قررررررررررررررررررررررررررربون همتون ..............خودم تنهایی..............

+ نوشته شده توسط آرزو صدیق در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 16:55 |
کاشکی دلم خسته نبود

کاشکی نگاهم پر درد ،رو جاده یخ بسته نبود

کاشکی که ماه آسمون بی رمق وآواره بود

وقتی که پای رفتنی برای من نمونده بود

ستاره هم اگه نبود....بارون اگه هیچوقت نبود

آخ...که اگه این دل من خسته نبود

جای همه گلایه هاش .....فکری که این بود ونبود

از تو یه جوری می سرود

که خورشید وماه وزمین دیگه نبود...

من با همه ترانه هام

تو اوج بی قراریام

تا ته دل خستگی ها...رفتم وحالا این دل من خسته شده

آخ ...که اگه این دل من خسته نبود

جای همه گلایه هاش... از تو یه جوری میسرود

که خورشید وماه وزمین دیگه نبود.

 

+ نوشته شده توسط آرزو صدیق در سه شنبه نهم مرداد 1386 و ساعت 23:25 |
ساز دل و کوکش کنیم

عقل و فراموشش کنیم

قاصدکای عاشق و رو دستای باد بکاریم

ستاره ها رو تک تک از آسمون بیاریم

تو خلوت نگاه همدیگه جا بذاریم

وقتی که بارون می زنه ،چترا مون و ببندیم

به زیر بارون بریم و به زندگی بخندیم

تو آخرین کلام هر ترانه ای بخوونیم

در به در خاک نشیم ...با آسمون بمونیم 

+ نوشته شده توسط آرزو صدیق در سه شنبه نهم مرداد 1386 و ساعت 23:18 |
سلام

خیلی وقته که آپ نکردم ...خب مشکلات و...بگذریم...امروز داشتم با خودم فکر می کردم که اگه این دنیای مجازی نبود ...چه جوری میشدقبول کرد که بهترین وقشنگ ترین دوستان زندگی ت رو دیگه شاید هرگز تویه دنیای حقیقی نبینی....

امروز با خودم تصمیم گرفتم دیگه هیچوقت انقدر دیر به دیر آپ نکنم ... تا هیچوقت مانوشه...سپیده... مهسا...فاطمه...رها...الهام...فرنوش...نیایش...بهناز...وهمه وهمه وهمه ی قشنگ ترین هدیه های خدا رو فراموش نکنم ....

وبلاگ من از حالا قراره یه پاتوق باشه ...یه پاتوق توپ وبا حال فقط برای اینکه هیچوقت همدیگر رو فراموش نکنیم

قررررررررررررررررررررررررررررررررررربون همه تون............................خودم تنهایی..............

+ نوشته شده توسط آرزو صدیق در سه شنبه نهم مرداد 1386 و ساعت 23:15 |
تو مثه یه خواب شیرین اومدی تو خاطراتم

رفتی اما سرد وخاموش از تموم لحظاتم

با تو من تموم راه و دل به سایه ها سپردم

رفتی وحالا دوباره چشممو به جاده دادم

برگ تاریخ دل من یه روزی زرد وخزون بود

 مگه می شه خط خطی کرد روزیکه با تو جوون بود؟

 لااقل یه لحظه بر گرد ...بر نگرد یه لحظه وایسا

بگو فردا این دل من می رسه کجای این راه؟

بگو بی تو من چه جوری سرکنم با غم دوری؟

بگو بی تو از چه راهی نرسم من به تباهی

 دل من فقط یه لحظه دل من فقط یه لحظه اسم خوبتو صدا کرد

 ببین اما اون یه لحظه با وجود من چه ها کرد

+ نوشته شده توسط آرزو صدیق در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت 22:51 |
 

فولد یعنی چین و لایه های هزار تو ،یعنی هر لایه در کنار لایه دیگر ،همه چیز در کنار هم هیچ اندیشه ای بر دیگری ارجحیت ندارد، تفسیری بالاتر از دیگری نیست . همه چیز افقی است ، به عبارت دیگر فولدینگ می خواهد منطق دو ارزشی را دیکا نستراکت کند و کثرت و تباین را جایگزین آن کند . فولدینگ هم مانند دیکانستراکشن درپی از بین بردن مبناهای فکری تمدن غرب و بالاخص منطق مطلق و ریاضی گونه مدرن است . فولدینگ افقی گرایی را مطرح می کند .

”رزیوم : گیاهی است بر خلاف سایر گیاهان ،ساقه های آن به صورت افقی و در زیر خاک رشد می کند ، برگهای آن خارج از خاک است . با قطع بخشی از ساقه آن ، این گیاه از بین نمی رود ، بلکه از همانجا در زیر خاک گسترش می یابد و جوانه های تازه ایجاد می کند .“

بحث فولدینگ در معماری از اوایل دهه 1990 مطرح شد و به تدریج اکثر معماران نامدار سبک دیسکانستراکشن مانند پیتر آیزنمن ، فرانک گهوی ، زاها حدید و حتی معماران مدرنیست فیلیپ جانسون به این سمت گرایش پیدا کردند ، از دیگر معماران و نظریه پردازان سبک فولدینگ می توان از بهرام شیردل ، جفری کیپینز ، گرگ لین و چارلز جنکز نام برد.

این معماران در کارهای جدید خود پیچیدگی را با وحدت یا تقابل نشان نمی دهند بلکه به صورت نرم و انعطاف پذیر ، پیچیدگی ها و گوناگونی های مختلف را در هم می آمیزند. این کار باعث از بین رفتن تفاوتها نمی شود .باعث ایجاد یک پدیده ی همگون یکپارچه نیز نمی گردد. بلکه این عوامل و نیروها به صورت نرم و انعطاف پذیر در هم می آمیزد

هویت و خصوصیت هر یک از این عوامل در نهایت حفظ می شود مانند لایه های درونی زمین ، که تحت فشارهای خارجی تغییر شکل می دهند ، در عین این که خصوصیات خود را حفظ می کنند.

معماری فولدینگ معماری نئو باروک نیز نامیده می شود . در معماری باروک ، سبک های یونانی روحی ، شرقی ، رومانسک ، گوتیک و کلاسیک روی یکدیگر تا می شوند و کالبد بنا و سطوح مواج دیوارها نسبت به شرایط انعطلف پذیری احجام و سطوح مختلف توسط تکنولوژی جدید ، که همان رایانه است ، انجام می شود . تکنولوژی رایانه قادر است بین دو شکل شکلهای میانی را برای انتقال نرم یکی به دیگری انجام دهد .

معماری فولدینگ سعی می کنند که معماری را با علم روز همگون و همسو سازند.

یکی از پروژه های جالب توجه در این سبک سرنگون کردن برج "سیرز" در شهر شیکاگو توسط گرگ لین است. برج سیرز ، به ارتفاع 110 طبقه مرتفع ترین ساختمان ساخته شده به سبک مدرن است . این ساختمان توسط شرکت معتبر        بین سالهای 74-1970 ساخته شد. مهندس معمار آن بروس گراهام و مهندس سازه فضلور خان – پاکستانی تبار بود. این ساختمان نماد ونمودی کامل از سبک مدرن و اندیشه مدرن است نمای خارجی برج تماما با شیشه هایی به رنگ برنز و آلومینیوم سیاه رنگ پوشش شده است و می توان آنرا دنباله شیوه " میس و ندروهه " وشعار کمتر ، بیشتر است دانست. این برج از نه مکعب مستطیل چسبیده به هم تشکیل شده که به صورت سلسله وار هر کدام تا ارتفاع معینی بالا می روند. دو مکعب مستطیل آخر به ارتفاع 443 متر می رسند . فضلور خان برای هر مکعب مستطیل 25 ستون فلزی در نظر گرفت . لذا برج " سیرز " از نه لایه _ مکعب مستطیل و هر لایه از 25 لایه – سیستم سازه تشکیل شده است. گرگ لین در پروژه ی خود به صورت نمادین با تبر ، تیشه به ریشه این نماد مدرنیته و معماری مدرن زد و عمود گرایی را به افق گرایی تبدیل کرد . پس از انداختن برج به روی زمین ، لین لایه های هندسی طویل و قائم الزاویه آن را بر طبق شرایط سایت در بین رودخانه ، خیابان و ساختمان های مجاور ، همانند نوار های خمیری شکل ، در کنار هم قرار داد . این لایه که هر یک خصوصیات خود را حفظ کردند ، ولی با توجه به شرایط موجود در سایت به حالت نرم و انعطاف پذیر به صورت افقی و بدون هیچ گونه ارجحیتی در بین عوامل موجود در سایت قرار گرفتند.

معماری فولیدینگ یکی از سبک های مطرح در دهه پایانی قرن گذشته بود .

 

+ نوشته شده توسط آرزو صدیق در دوشنبه سی ام بهمن 1385 و ساعت 16:53 |
تو اتاقی خالی از پنجره ها

عکست رو رو رخ مهتاب می کشم

چشات رو محو تماشای خودم

صداتو غرق تمنا می کشم

یه دفعه من دلم و تو عمق شب گم می کنم

رد پای تو رو اونجا می کشم

زیر بارون ستاره خودمو تو دست تو گم می کنم

جای چشمای خودم من تو رو پیدا می کشم

سیاهی وقتی که کم شه رو به آبی بزنه

پلکای خورشید و بسته می کشم

اما حیف یه جایی اون جوهر رویا کم می یاد

پا می شم ... سپیدی رو تویه نگاهم می بینم

در ودیوار اتاقم پر چشمای تو...

جای هر پنجره ای من دل و رسوا می بینم

+ نوشته شده توسط آرزو صدیق در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و ساعت 19:55 |
بگو به من باران

چرا تو می باری

به روی خاک سرد

چگونه می باری

بگو به من باران

چرا تو پاکی هان؟

دلیل بد بودن به روی خاکی؟هان!

خیال وذهنم را تجلی دردی

بگو به این بارش به قلب من خندی؟

تمام شوقم را فرو نشاندی تو

تمام دردم را به دل رساندی تو

من عاشقی کردم به خاک وآتش هم

ولی تو بارید به آب تر گشتم

ندانم این قصه

چرا تو می باری

به من بگو باران

چگونه می باری؟

+ نوشته شده توسط آرزو صدیق در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و ساعت 19:50 |