تبليغاتX
معمارانه

 

امشب چقدر دلم گرفته ....امرزو موقع برگشتن از دانشگاه رها رو دیدم همدیگر رو بغل کردیم برای هم دعا کردیم ...وبعد گفتیم امیدوارم موفق بشی ...درست از همون لحظه بود که دلم بدجوری گرفت ...وحالا شده یه بغض خیلی بد ... من دارم می رم....

شمال غرب تهران رو که بگیری یه جایی اون گوشه موشه هاش ...یه خونه هست ...که خونه ی ماست ... تو یه این خونه یه اتاق هست که مال منه ...تویه این اتاق یه پنجره هست که رو به شهر تهران باز میشه و مال دلتنگی های منه ....مال دلتنگی های من ...آخه از این پنجره خدا خیلی به آدم نزدیکه ...انقدر نزدیک که هر وقت دستم رو به طرفش بلند می کنم ...فوری دستام رو می گیره...دستام رو می گیره وتوش زیبا ترین هدیه هاش رو می گذاره... ولی حالا ...ولی حالا این آخرین شب هاییه که من کنار این پنجره ، رو به شهر تهران که پر از چراغ وبرجه وایسادم و....

بگذریم....بعد خبر نتایج کنکور اولش خیلی خوشحال شدم شاید باورتون نشه ولی تمام تنم از خوشحالی آتیش گرفته بود ...خدا یکی از بزرگترین آرزو های من رو برآورده کرده بود....

دو روز که گذشت وتمام کتابا و وسایلم رفت تو کارتون انگاری غم عالم رو ریختن تو دلم ...من دارم میرم.

امشب من باز کنار این پنجره وایسادم ...ولی این بار به فردا ها م فکر نمی کنم ...فقط به روزهایی که گذشتن فکر می کنم...

به دانشگاه تهران سما با همه ی تلخی ها وشیرینی هاش .. به دکتر دانشجو شورای شهر ....به استاد شکیبا با اون مدیریت در حد تیم ملیش ...به چیت سازان که انصافا تو یه مدیریت افتضاحش ، دست کمی از شکیبا نداشت... به استاد محمد بیگی که من هر چی از معماری وعشق به اون دارم از این استاده ...به استاد باقری تهرانی که اصرار داشت فقط صداش کنیم تهرانی و درس دودریت رو کامل وتمام به ما داد ...به استاد صدیقی که در عین دودری بازم با حال بود ... به استاد صادقی که همه تون سایه ش رو با تیر می زنید ولی من یه ماچ بدهکارشم...به تپل مهربون استاد کبیری ناز ...به زرگر باشی که هنوز نمره ها رو نداده...به حراست دانشگاه ...به بوفه ...وبه اول دنیا که یه راز ه بین من ومانوشه...

به مانوشه که همیشه می گفت"وای آرزو چقد کار داریم" ...به سپیده ی سفید برفی عشق مترو(شکلات مترو)...به فاطمه که همیشه به خط چشم من گیر می داد(آخرشم یاد نگرفتم)...به مهسا (والبته فرزانه ی اخراجی) ...به رها که نذر قبولی دانشگام رو با اون تسبیح فیروزه ای رنگی که برام خرید دارم ادا می کنم...به فرنوش.ج (بهترین هووی دنیا)...به فرنوش .ک عشق وشیطنت خالص...به نیایش ...به زهرا شوماخر...به بهناز تپل و مپل...به الهام .ت باحال (همشیره ی استاد صادقی)...یه سارا ...به سحر به پگاه ...و ...به همه ی خوبی هایی که گذشت...

من دارم میرم ...نه فقط من که همه مون داریم میریم...دو سال گذشت وحالا ما میریم که دنیای شیرین دو ساله مون رو بذاریم تو گنجینه ی خاطرات مون ودنیایی تازه رو شروع کنیم یه دنیای تازه...از ته قلبم با همه ی وجودم ...آرزو می کنم دنیای پیش رو مون بهترین ونیک ترین هدیه ها رو برامون داشته باشه با همه ی وجودم آرزو می کنم....

برا ی آرزو همون بجنگیم ...تا به همه شون برسیم....

+ نوشته شده توسط آرزو صدیق در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 10:46 |
چرا امشب گره از ریسمون بد خیم نگاهم با نکردی؟

چرا امشب دعوتم کردی به حرکت دعوتم کردی وحالا درد اظطرابم و دوا نکردی؟

چرا امشب تو کلام عاشقت گفتی به من راز تموم قصه ها رو می دونی گفتی برو...

اما حالا ...اما حالا اما وچرا رو از صدام جدا نکردی؟

تو خودت گفتی خودت گفتی که امشب گیسوهای مشکی آسمون خیالمو تو یه دستات می گیری

تو خودت گفتی خودت گفتی که امشب اون ستاره ی بزرگ و آره ماه و تو یه راه خسته ی من می کاری

حالا اون رویای پر نقش ونگارم به کنار

حالا اون چشم امید وقلب زارم به کنار

حالا اون دستای سرد و بی قرارم به کنار

شب به صبح رسید وحالا جاش تو آروم وقرارمو بیار...........

+ نوشته شده توسط آرزو صدیق در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 17:6 |
مرسی از پیغام ها باحالتون

سپیده عشق خالصی به خدا.....

منم عاشق تو هم مهسا جینگول........

اختیار دارید رها خانوم نخود کجا بود شما خود خود عدسی......البته با نهایت عشق

مرسی جناب م.ط عالی ای از خودتونه...

قررررررررررررررررررررررررررربون همتون ..............خودم تنهایی..............

+ نوشته شده توسط آرزو صدیق در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 16:55 |
کاشکی دلم خسته نبود

کاشکی نگاهم پر درد ،رو جاده یخ بسته نبود

کاشکی که ماه آسمون بی رمق وآواره بود

وقتی که پای رفتنی برای من نمونده بود

ستاره هم اگه نبود....بارون اگه هیچوقت نبود

آخ...که اگه این دل من خسته نبود

جای همه گلایه هاش .....فکری که این بود ونبود

از تو یه جوری می سرود

که خورشید وماه وزمین دیگه نبود...

من با همه ترانه هام

تو اوج بی قراریام

تا ته دل خستگی ها...رفتم وحالا این دل من خسته شده

آخ ...که اگه این دل من خسته نبود

جای همه گلایه هاش... از تو یه جوری میسرود

که خورشید وماه وزمین دیگه نبود.

 

+ نوشته شده توسط آرزو صدیق در سه شنبه نهم مرداد 1386 و ساعت 23:25 |
ساز دل و کوکش کنیم

عقل و فراموشش کنیم

قاصدکای عاشق و رو دستای باد بکاریم

ستاره ها رو تک تک از آسمون بیاریم

تو خلوت نگاه همدیگه جا بذاریم

وقتی که بارون می زنه ،چترا مون و ببندیم

به زیر بارون بریم و به زندگی بخندیم

تو آخرین کلام هر ترانه ای بخوونیم

در به در خاک نشیم ...با آسمون بمونیم 

+ نوشته شده توسط آرزو صدیق در سه شنبه نهم مرداد 1386 و ساعت 23:18 |
سلام

خیلی وقته که آپ نکردم ...خب مشکلات و...بگذریم...امروز داشتم با خودم فکر می کردم که اگه این دنیای مجازی نبود ...چه جوری میشدقبول کرد که بهترین وقشنگ ترین دوستان زندگی ت رو دیگه شاید هرگز تویه دنیای حقیقی نبینی....

امروز با خودم تصمیم گرفتم دیگه هیچوقت انقدر دیر به دیر آپ نکنم ... تا هیچوقت مانوشه...سپیده... مهسا...فاطمه...رها...الهام...فرنوش...نیایش...بهناز...وهمه وهمه وهمه ی قشنگ ترین هدیه های خدا رو فراموش نکنم ....

وبلاگ من از حالا قراره یه پاتوق باشه ...یه پاتوق توپ وبا حال فقط برای اینکه هیچوقت همدیگر رو فراموش نکنیم

قررررررررررررررررررررررررررررررررررربون همه تون............................خودم تنهایی..............

+ نوشته شده توسط آرزو صدیق در سه شنبه نهم مرداد 1386 و ساعت 23:15 |
تو مثه یه خواب شیرین اومدی تو خاطراتم

رفتی اما سرد وخاموش از تموم لحظاتم

با تو من تموم راه و دل به سایه ها سپردم

رفتی وحالا دوباره چشممو به جاده دادم

برگ تاریخ دل من یه روزی زرد وخزون بود

 مگه می شه خط خطی کرد روزیکه با تو جوون بود؟

 لااقل یه لحظه بر گرد ...بر نگرد یه لحظه وایسا

بگو فردا این دل من می رسه کجای این راه؟

بگو بی تو من چه جوری سرکنم با غم دوری؟

بگو بی تو از چه راهی نرسم من به تباهی

 دل من فقط یه لحظه دل من فقط یه لحظه اسم خوبتو صدا کرد

 ببین اما اون یه لحظه با وجود من چه ها کرد

+ نوشته شده توسط آرزو صدیق در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت 22:51 |
 

فولد یعنی چین و لایه های هزار تو ،یعنی هر لایه در کنار لایه دیگر ،همه چیز در کنار هم هیچ اندیشه ای بر دیگری ارجحیت ندارد، تفسیری بالاتر از دیگری نیست . همه چیز افقی است ، به عبارت دیگر فولدینگ می خواهد منطق دو ارزشی را دیکا نستراکت کند و کثرت و تباین را جایگزین آن کند . فولدینگ هم مانند دیکانستراکشن درپی از بین بردن مبناهای فکری تمدن غرب و بالاخص منطق مطلق و ریاضی گونه مدرن است . فولدینگ افقی گرایی را مطرح می کند .

”رزیوم : گیاهی است بر خلاف سایر گیاهان ،ساقه های آن به صورت افقی و در زیر خاک رشد می کند ، برگهای آن خارج از خاک است . با قطع بخشی از ساقه آن ، این گیاه از بین نمی رود ، بلکه از همانجا در زیر خاک گسترش می یابد و جوانه های تازه ایجاد می کند .“

بحث فولدینگ در معماری از اوایل دهه 1990 مطرح شد و به تدریج اکثر معماران نامدار سبک دیسکانستراکشن مانند پیتر آیزنمن ، فرانک گهوی ، زاها حدید و حتی معماران مدرنیست فیلیپ جانسون به این سمت گرایش پیدا کردند ، از دیگر معماران و نظریه پردازان سبک فولدینگ می توان از بهرام شیردل ، جفری کیپینز ، گرگ لین و چارلز جنکز نام برد.

این معماران در کارهای جدید خود پیچیدگی را با وحدت یا تقابل نشان نمی دهند بلکه به صورت نرم و انعطاف پذیر ، پیچیدگی ها و گوناگونی های مختلف را در هم می آمیزند. این کار باعث از بین رفتن تفاوتها نمی شود .باعث ایجاد یک پدیده ی همگون یکپارچه نیز نمی گردد. بلکه این عوامل و نیروها به صورت نرم و انعطاف پذیر در هم می آمیزد

هویت و خصوصیت هر یک از این عوامل در نهایت حفظ می شود مانند لایه های درونی زمین ، که تحت فشارهای خارجی تغییر شکل می دهند ، در عین این که خصوصیات خود را حفظ می کنند.

معماری فولدینگ معماری نئو باروک نیز نامیده می شود . در معماری باروک ، سبک های یونانی روحی ، شرقی ، رومانسک ، گوتیک و کلاسیک روی یکدیگر تا می شوند و کالبد بنا و سطوح مواج دیوارها نسبت به شرایط انعطلف پذیری احجام و سطوح مختلف توسط تکنولوژی جدید ، که همان رایانه است ، انجام می شود . تکنولوژی رایانه قادر است بین دو شکل شکلهای میانی را برای انتقال نرم یکی به دیگری انجام دهد .

معماری فولدینگ سعی می کنند که معماری را با علم روز همگون و همسو سازند.

یکی از پروژه های جالب توجه در این سبک سرنگون کردن برج "سیرز" در شهر شیکاگو توسط گرگ لین است. برج سیرز ، به ارتفاع 110 طبقه مرتفع ترین ساختمان ساخته شده به سبک مدرن است . این ساختمان توسط شرکت معتبر        بین سالهای 74-1970 ساخته شد. مهندس معمار آن بروس گراهام و مهندس سازه فضلور خان – پاکستانی تبار بود. این ساختمان نماد ونمودی کامل از سبک مدرن و اندیشه مدرن است نمای خارجی برج تماما با شیشه هایی به رنگ برنز و آلومینیوم سیاه رنگ پوشش شده است و می توان آنرا دنباله شیوه " میس و ندروهه " وشعار کمتر ، بیشتر است دانست. این برج از نه مکعب مستطیل چسبیده به هم تشکیل شده که به صورت سلسله وار هر کدام تا ارتفاع معینی بالا می روند. دو مکعب مستطیل آخر به ارتفاع 443 متر می رسند . فضلور خان برای هر مکعب مستطیل 25 ستون فلزی در نظر گرفت . لذا برج " سیرز " از نه لایه _ مکعب مستطیل و هر لایه از 25 لایه – سیستم سازه تشکیل شده است. گرگ لین در پروژه ی خود به صورت نمادین با تبر ، تیشه به ریشه این نماد مدرنیته و معماری مدرن زد و عمود گرایی را به افق گرایی تبدیل کرد . پس از انداختن برج به روی زمین ، لین لایه های هندسی طویل و قائم الزاویه آن را بر طبق شرایط سایت در بین رودخانه ، خیابان و ساختمان های مجاور ، همانند نوار های خمیری شکل ، در کنار هم قرار داد . این لایه که هر یک خصوصیات خود را حفظ کردند ، ولی با توجه به شرایط موجود در سایت به حالت نرم و انعطاف پذیر به صورت افقی و بدون هیچ گونه ارجحیتی در بین عوامل موجود در سایت قرار گرفتند.

معماری فولیدینگ یکی از سبک های مطرح در دهه پایانی قرن گذشته بود .

 

+ نوشته شده توسط آرزو صدیق در دوشنبه سی ام بهمن 1385 و ساعت 16:53 |
تو اتاقی خالی از پنجره ها

عکست رو رو رخ مهتاب می کشم

چشات رو محو تماشای خودم

صداتو غرق تمنا می کشم

یه دفعه من دلم و تو عمق شب گم می کنم

رد پای تو رو اونجا می کشم

زیر بارون ستاره خودمو تو دست تو گم می کنم

جای چشمای خودم من تو رو پیدا می کشم

سیاهی وقتی که کم شه رو به آبی بزنه

پلکای خورشید و بسته می کشم

اما حیف یه جایی اون جوهر رویا کم می یاد

پا می شم ... سپیدی رو تویه نگاهم می بینم

در ودیوار اتاقم پر چشمای تو...

جای هر پنجره ای من دل و رسوا می بینم

+ نوشته شده توسط آرزو صدیق در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و ساعت 19:55 |
بگو به من باران

چرا تو می باری

به روی خاک سرد

چگونه می باری

بگو به من باران

چرا تو پاکی هان؟

دلیل بد بودن به روی خاکی؟هان!

خیال وذهنم را تجلی دردی

بگو به این بارش به قلب من خندی؟

تمام شوقم را فرو نشاندی تو

تمام دردم را به دل رساندی تو

من عاشقی کردم به خاک وآتش هم

ولی تو بارید به آب تر گشتم

ندانم این قصه

چرا تو می باری

به من بگو باران

چگونه می باری؟

+ نوشته شده توسط آرزو صدیق در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و ساعت 19:50 |
این ترانه ها رو داغ داغ ان تازه جاری شدن یه نگاهی به هشون بندازید

 

امروز روز آشتی کنونه

آدما یک ورن و خداشونم اون روبه رو

آدما پلیدی رو حیرون و دست بسته آوردن

پریا ...فرشته ها عشق و حنا بسته آوردن

همه خوبن همه شادن همه یه نور امیدی تویه چشما

خدا هم آیینه شو کامل دیده رویاشو تو دنیا

خدا یک عمری برای یک سری غول چراغ بود

آدم هایی هم بودن خدا براشون تنها یه شعار بود

آدمای دیگه ای آخرش بودن می گفتن : ای بابا خدا کجا بود.

نگم از آدمایی که خدا براشون یه جور رنگ ولعاب بود.

ولی هر چی بود خدا تو دل هر کی چیزی جا گذاشته بود

غیر این بود آدم از کجا می فهمید که خدا بود

ساده شو بگم اگه رویایی ما داشته باشیم 

تو دل رویاهامون خودمون جا گذاشته باشیم

 دنبال رویا می ریم تا ته هر جا که باشه

واسش هر کار می کنیم تا که به مقصد برسه.

یه دفه غول چراغ می شیم یه دفعه یه شعار

یه دفه رنگ ولعاب می شیم یه دفعه ....بگذریم

حرفایی که من زدم خواب خدا بود ...خواب شیرین خدا واسه ی ما آدما بود

آخه ما آدما رویای خداییم

آخه ما آدما رویای خداییم

دنبال ما ها می یاد تا ته هر جا که بریم

اگه بن بست بشه رامون نفسی می ده با هاش برگردیم

حرفایی که من زدم خواب خدا بود

خواب شیرین خدا واسه ی ما آدما بود

خدا خواب دید یه روزی آشتی کنون شد

آدما پشت به پشت شدن عشق رو سفید شد

همه شون صف کشیدن بساط آشتی به پا شد

ولی حیف که یک آدم دعایی کرد وخدا از خوابش بیدار شد

 

+ نوشته شده توسط آرزو صدیق در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و ساعت 19:45 |

هنر ایرانی شاید تنها سرمایه ی ایرانی است که در صف تغییر و تحول دوره های تاریخی بشربستر به ثمر رساندن علایق ، خواسته ها و شاید آرزوهای سردمداران و رقم زنان تاریخ باشد. از حق نگذریم که همین امر هم باعث پیشرفت روز افزون هنر این مرز و بوم شد.

معماری یکی از شاخه های هنر ایرانی است و به جرئت می توان آنرا پر شاخ و برگ ترین آنها در چرخه ی این تحولات دانست.

هنری که به همراه بالا و پایین شدن انسان و عقایدش زنگهای های تازه و بدیع به خود گرفت. یکی آمد و هنر حجاری را به معماری ایران پیوند زد ، دیگری رفت و با رفتنش رنگ صورتی کاشی کاری ها هم زرد شد. و همه اینها شدند یک داستان ، یک داستان پر رنگ و لعاب ، داستان بادگیرها ، داستان شمسه ها ، داستان هوای دلپذیر درست وقتی که از ریه های داغ کویر به سمت باغ های کاشان می روی ، داستان شهر پارسه ، کاخ آپادانا ، کاخ تچرا و سر آخر مجموعه ای که تنها معماری ایرانی بلکه علم معماری جهان را به حیرت وا می دارد. بگذارید کمی به عقب برویم ، درست در نقطه ای که یکی از همین داستان های در حال شکل گرفتن است ، زمانی که هنر و فرهنگ ایرانی اندکی پایش را از مرزهایش فراتر می گذارد و از آنچه غریبان کسب کرده بودند ، تاثیر می پذیرد ، بله ..... دوره ی قاجاریه و پادشاهی ناصرالدین شاه .ناصر الدین شاه قاجار در سفری که به اروپا می کند ، با دیدن آن ساختمانهای بلند پر زرق و برق اروپایی ، هوس می کند که چیزی شبیه همان ساختمان ها را در ایران درست در بغل گوش خودش یعنی تهران داشته باشد ، به خاطر همین هم پس از بازگشت از سفرفی الفور دستور می دهد که معماران ایرانی برای ساخت چنین بنایی فرا خوانده شوند . اما نکته ی جالب توجه این بود که معمار ایرانی نه دانش اروپائیان را برای ساخت چنین بنایی داشت و نه مصالح سنتی اش دوام قطار شدن به روی هم در این ارتفاع را داشتند . اما چه می شد کرد هوس شاه بود و اجابت نکردنش جزء محالات . و اینجا بود که دوباره هوش و استعداد و ذهن خلاق ایرانی به کارش آمد و بنایی ساخت با همان دانش و همان مصالح سنتی خودش که امروز بیش از 140 سال است همچنان پا بر جاست.شمس العماره مرتفع ترین بنای ایران در زمان خودش

بنا کردن پنج طبقه ساختمان روی هم را یک معمار ایرانی به نام "محمد کاشی" انجام می داد وبرای سوار کردن طبقات از شیروانی استفاده کرد. برای نگهداری ساختمان از خر پا استفاده کرده اند و بعد بالای آن را سطح هم سطح گذاشتند که طبقه ی بالایی را روی آن بنا کنند. بنابر این از این طریق می خواستند فشاری که از بالا هدایت می شده را به دیوارها منتقل کنند. برای ساخت اتاق های بالاتر نیز از تکنیک معماری مناره استفاده شده است . بنابر این هر چقدر ساختمان به سمت بالاتر می رود ، جمع تر می شود و این یعنی در آن زمان یک سری محاسبات مقاومت در برابر زلزله هم انجام شده است. درست مثل مناره های مساجد در ابتدای مناره از قطر بزرگ استفاده کرده اند و هر چه بالاتر رفته اند ، قطر دیوار ها کمتر می شود . این بنا با مصالح سنتی مثل آجر ، کاه گل و ساروج {نوعی ملات ترکیبی از گرد آهک خالص ، خاکستر ، ماسه بادی و مقدار کمی لویی { گل نی }،چوب و آهک و.....} بنا شده است ، البته به دلیل این که در آن زمان فلز تازه وارد ایران شده بود به گفته ای شمس العماره اولین بنایی است که در آن از فلز هم استفاده شده  

ارتفاع این بنا بدون حساب کلاه فرنگی ، 25 متر و با کلاه فرنگی 30 متر است.

اما شمس العماره در میان مجموعه ی کاخ گلستان ، برای تشریفات مهمان ها استفاده می شده و بیشتر از طبقات پایین آن استفاده می کردند ، و طبقات بالایی آن بیشتر به خاطر این ساخته شده بود که می گویند عصرهاناصرالدن شاه از طریق آن به کلاه فرنگی می رفته و بیشتر جنبه تفرج گاه داشته تا رفت و آمد ، البته فراموش نشود که رفت و آمد در آن هم چندان کار راحتی نیست و پله های خیلی مرتفعی دارد که حدود چهل یا چهل و پنج سانت است

در عمارت دو گوشواره  وجود دارد که در دو طرف بنا قرار گرفته و تالار فضای اصلی وسط این گوشواره ها واقع شده است این گوشواره ها در شمس العماره کارآیی همان هشتنی را داشته است . 

زمانی که ناصرالدین شاه این عمارت را می سازد ، به تبعیت از معماری غربی ورودی اصلی از طریق پله ها یی که در مقابل ایوان ساخته شده بودند انجام می گرفته ، ولی وقتی از حیاط می آمدید از طریق پله های      وسیعی که جلوی ایوان قرار داشته وارد تالار اصلی می شدید بنابر این با توجه به تاثیر بی قید و شرط فرهنگ ایرانی با تمام تاثیر پذیریهایش از غرب این پله ها را حذف می کنند تا کسی مستقیما وارد فضای اصلی نشود

و بالاخره نکته ی مهم در این بنا این است که شمس العماره سرآغاز معماری تاثیر گرفته از غرب است.        

 

      

 

 

                                                                                   

 

+ نوشته شده توسط آرزو صدیق در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت 23:37 |
استاد سر کلاس می گه:

شما با ما فرق می کنید... شما یه مشت تنبل بی سوادید...دوره ی ما که اینطوری نبود... شما ها یه نسل پکیده اید...

من  می خندم نه راستش رو بخواید کفری می شم وتو دلم می گم:

نه اینکه نسل ما از فضا اومده وشما صاحب این نسل نیستید؟

استاد دوباره می گه:

نسل ما اگه هیچی نداشت لااقل شعور سیاسی داشت...نسل شما  حتی تفاوت سیاست و زرشک پلو رو نمی دونه...

من دیگه نمی خندم ...حتی کفری هم نمی شم ...انقدر حرصم گرفته که خودمم نمی فهمم که دارم گریه می کنم یا می خندم ...نمی دونم شاید  هم به خاطر اینه که الان جفتش جواب می ده!

کلاس تموم شده استاد دیگه حرفی برای گفتن نداره ...

حالا من موندم ویه تخته سیاه ...تخته ای که خیلی سیاهه...

نمی دونم  ... اگه دیوار کجی ها رفته بالا تا ثریا ...کدوم بنا ...کدوم بنا رو با ید مقصر دونست؟...

می خوام چندتا صحنه رو براتون ترسیم کنم صحنه هایی که حقیقی ؛ حقیقی هستند(شما قضاوت کنید):

صحنه اول

روز؛ داخلی؛دستشویی دانشگاه(البته گلاب به روتون):

من دارم به خودم می پیچم ؛ یه دفعه چشمم می افته به آیینه ی روبه رو و همه ی به خود پیچیدن هایم از بین می رود...دختری روبه روی من ایستاده گونه هاش رو تا ته توی رژ گونه ش فرو کرده

دوست دختر(در حالیکه دماغش را گرفته):بسه دیگه ...بدو کلاس دیر شد...

دختر: مگه می خوای بری سر کلاس

دوست دختر:پس کجا بریم؟

دختر: اه ولم کن بابا ...این همه جینگوله مستون کردم ...برم سر کلاسِ این مردیکه ی (حرف بی تربیتی زد به علت خود سانسوری حذفش کردم)

دوست دختر:می ندازتمونا

دختر: برو بابا  ...

دوستان به علت فشار شدید کلیوی مجبور شدم از خیر تحلیل اجتماعی بگذرم و فعلا به تحلیلات دیگه ای بپردازم ...بیرون که اومدم  اونا اونجا نبودن ...آخرش  هم نفهمیدم که دوست دختره اون رو با خودش سر کلاس برد ... یا دختر  رو باد با خودش برد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

صحنه دوم:

اعترافات یک دوست:(عینا نقل می کنم)

آرزوی عزیز سلام...

ساعت ۱۲:۱۵ دقیقه ی نیمه شب است ... امشب من دوباره تنهام ...وانقدر فرصت دارم که فکر کنم ...فکر کنم تا بتونم بزرگترین تصمیم زندگیم رو بگیرم... امشب من به خودم فکر کردم  به همه ی حوادثی که افتاده بود به همه ی اتفاقاتی که برای من افتاده بود ومن در آنها بی رنگ بی رنگ بودم ... امشب به همه چیز فکر کردم ... وحالا این اعترا فات من است:

آرزوی عزیز من ترسو ترین آدمی بودم که تو تا حالا تو عمر خودت دیدی:

من هیچ و قت نتونستم هیچ وقت نتونستم ...حرفم رو درست بزنم ... نه اینکه نتونستم نذاشتن ...خودت که بودی خودت که دیدی ... چند بار بلند شدم بگم اینا این چیزایی نیست که من دوست دارم ...اینا اون چیزایی نیست که من می خوام ...اینا اون چیزایی نیست که من فکر می کنم ... ولی نشد ... نشد آرزو... نشد که بگم ... گفتن هیچی نگو.. گفتن بعدا بگو... گفتن حالا ....

آرزوی عزیز من دروغگو ترین آدمی بودم که تو تا حالا تو عمر خودت دیدی:

من هیچ وقت نتونستم ؛ هیچ وقت نتونستم ...حرفم رو راست بزنم...نه اینکه نتونستم نذاشتن...خودت که بودی ؛ خودت که دیدی...چند بار بلند شدم راستش رو بگم ؛ چند بار بلند شدم بگم ...اون روز که رو یادته وقتی گفتم من حرف شما رو قبول ندارم ؛باید راجع به اون فکر کنم گفتن حالا بگو بعدا فکر کن...من گفتم آخه اینجوری که نمی شه...اونا گفتن غیر این هم نمی شه...آره آرزو عزیز نه اینکه بخوام دروغگو باشم ...نشد که دروغگو نباشم.

آرزو ی عزیز وقت زیادی ندارم که بیشتر برات اعتراف کنم فقط این رو بدون که هر چی صفت بد تو این دنیا هست؛ من آخر همه ی اونا بودم بجز یکی ...

آرزو عزیز من عاشق ترین آدم دنیا بودم

ولی دروغ گفتم ؛ ولی ترسیدم؛ ولی ... بگذریم.

آرزوی عزیز نمی دونم این عقربه های ساعت چرا انقدر دنبال هم می دوند ...نمی دونم دنبال چی می گردن ... شاید هم آخر دنیا خبری هست که اونا می دونن و ما نمی دونیم 

ساعت ۴ صبح فردا ست من همه ی این مدت فکر کردم  ومهم ترین تصمیم زندگیم رو گرفتم ...

من هیچوقت نتونستم زمان رو نگه دارم تا حرفم رو بزنم ... تا فکر کنم... تا خودم تصمیم بگیرم ...تا درو غ نگم ...تا ترسو نباشم ...تا ...تا بتونم عاشق باشم...من مهم ترین تصمیم زندگیم رو گرفتم ...من می خوام فکر کنم ...می خوام برای همیشه فقط فکر کنم .... من خودم رو از زمان پاک می کنم تا لااقل این بار نه ترسو باشم ... نه دروغگو... وتازه عاشق مرده باشم...

آرزوی عزیز خداحافظ....

صبح روز فردا او دیگر نبود خودش را اززمان پاک کرده بود ....تا همیشه فکر کند....

حالا شما قضاوت کنید ...

+ نوشته شده توسط آرزو صدیق در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت 19:51 |
کار من معماری است

کار من معماری است

کار من کاری شبیه کار توست

این کلامم کفر نیس از عشق توست

این قلم تنها سلاح عاشقی ست

رقص پرگارم به خط آدمی ست

دایره تفسیری از یک نقطه است

این فضا شالوده اش این هستی است

فرم هستی نظم یک راز نهان

در درونش فردیت بی معنی است

ثانیه دیوار پرچین حیاط

پشت آن آغاز بی پایانی است

قلب یعنی کوبش دنیای بی رنگ وخیال

رنگ ونقشم در فضا معنای جاری بودن است

در بتن خاصیتی را یادگار عقل هست

صلبیت؛ حجمی به عشق بودن و  معنای جاویدانی است

پنجره؛در ؛بازشو؛دیدی فراتر می دهد

رو به آغوش ستاره فکر ناب شب پره؛آری فروغی دیگر است

رقص نور وسایه روی تپه ای از خشت وخاک

فهم پرواز کبوتر پشت بُعد دیگر است

کار من معماری است

کار من کاری شبیه کار توست

کار من معماری است

آفرینش؛پرسش شیر آب ذهن آدمی

در پس پستوی تو در توی شکی جاری است

کار من معماری است

کار من کاری شبیه کار توست

کار من معماری است

+ نوشته شده توسط آرزو صدیق در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت 19:45 |


Powered By
BLOGFA.COM