تبليغاتX
معمارانه - یه سوال؟
چرا امشب گره از ریسمون بد خیم نگاهم با نکردی؟

چرا امشب دعوتم کردی به حرکت دعوتم کردی وحالا درد اظطرابم و دوا نکردی؟

چرا امشب تو کلام عاشقت گفتی به من راز تموم قصه ها رو می دونی گفتی برو...

اما حالا ...اما حالا اما وچرا رو از صدام جدا نکردی؟

تو خودت گفتی خودت گفتی که امشب گیسوهای مشکی آسمون خیالمو تو یه دستات می گیری

تو خودت گفتی خودت گفتی که امشب اون ستاره ی بزرگ و آره ماه و تو یه راه خسته ی من می کاری

حالا اون رویای پر نقش ونگارم به کنار

حالا اون چشم امید وقلب زارم به کنار

حالا اون دستای سرد و بی قرارم به کنار

شب به صبح رسید وحالا جاش تو آروم وقرارمو بیار...........

+ نوشته شده توسط آرزو صدیق در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 17:6 |


Powered By
BLOGFA.COM