تو اتاقی خالی از پنجره ها
عکست رو رو رخ مهتاب می کشم
چشات رو محو تماشای خودم
صداتو غرق تمنا می کشم
یه دفعه من دلم و تو عمق شب گم می کنم
رد پای تو رو اونجا می کشم
زیر بارون ستاره خودمو تو دست تو گم می کنم
جای چشمای خودم من تو رو پیدا می کشم
سیاهی وقتی که کم شه رو به آبی بزنه
پلکای خورشید و بسته می کشم
اما حیف یه جایی اون جوهر رویا کم می یاد
پا می شم ... سپیدی رو تویه نگاهم می بینم
در ودیوار اتاقم پر چشمای تو...
جای هر پنجره ای من دل و رسوا می بینم
+ نوشته شده توسط آرزو صدیق در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و ساعت
19:55 |
